• تاریخ انتشار : شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۹:۱۰
  • کد خبر : 2829
  • چاپ خبر
روایت دختربچه‌ای که مچ ترامپ را خواباند

روایت دختربچه‌ای که مچ ترامپ را خواباند

فکر می‌کنید یک دختربچه ۷ ساله از سیاست چه می‌فهمد؟ در غرفه کوچکِ نبش میدان تجریش، اتفاقاتی می‌افتد که تمام معادلات شما را درباره نسل جدید به‌هم می‌ریزد. مرضیه شاهچراغ از روزهایی می‌گوید که ایستگاه نقاشی کودکان، به اتاق جنگ علیه اسرائیل تبدیل شد؛ آن هم با جیب خالی و دستانی که بوی رنگ و

فکر می‌کنید یک دختربچه ۷ ساله از سیاست چه می‌فهمد؟ در غرفه کوچکِ نبش میدان تجریش، اتفاقاتی می‌افتد که تمام معادلات شما را درباره نسل جدید به‌هم می‌ریزد. مرضیه شاهچراغ از روزهایی می‌گوید که ایستگاه نقاشی کودکان، به اتاق جنگ علیه اسرائیل تبدیل شد؛ آن هم با جیب خالی و دستانی که بوی رنگ و غیرت می‌داد.
 «باران تندتر شده بود. تمام عکس‌ها، مقواها و دست‌سازه‌های بچه‌ها که با عشق درست کرده بودند، زیر باران از بین رفت. مقواهایی که بچه‌ها با عشق روی آن‌ها «مرگ بر اسرائیل» کشیده بودند، زیر هجوم آب وا می‌رفتند. فردایش بچه‌ها با چشم خیس آمدند، اما ناامید نشدند.
همان وقت بود که برکت کار خودش را نشان داد؛ یک بنده خدایی تماس گرفت و گفت: هزینه از من، فقط غرفه را تعطیل نکنید. دوباره از نو شروع کردیم؛ عکس‌ها را چاپ کردیم و این بار محکم‌تر ایستادیم تا شهرداری آمد و سقف زد.»
این روایت مرضیه شاهچراغ، فعال فرهنگی و از بانوان دغدغه‌مند شمیرانات، است. او از غرفه‌ای می گوید که قرار بود یک شب بماند، اما دو ماه ماندگار شد؛ «در تشکل بانوان شمیرانات فعال بودیم. وقتی جنگ شروع شد، تا روز پنجم و ششم مدام در تجمعات بودیم، پرچم دست می‌گرفتیم و فریاد می‌زدیم.
گریه می کردیم.اما حس کردیم این کافی نیست. جای یک کار عمیق‌تر خالی بود. رفتیم میدان تجریش، دیدیم فضا برای کار فرهنگی مهیاست اما زیرساختی نیست. از شهرداری اجازه گرفتیم و یک غرفه گرفتیم؛ غرفه‌ای که نه سقف داشت و نه بودجه‌ای.»چند دختر جوان دکوری ساده چیدند. فراخوان دادند و بچه‌ها لوازم‌تحریر آوردند. کیف‌های شهدای میناب را شبیه‌سازی کردند و با رنگ قرمز، نمادی از خون مظلومیت را روی آن‌ها پاشیدند تا صدای کودکان مدرسه شجره طیبه میناب در هیاهوی تجریش شنیده شود.

ظهور تئوریسین‌های ۷ ساله در قلب تهران

یکی از جذاب‌ترین بخش‌های روایت شاهچراغ، مواجهه با نسلی است که خیلی‌ها فکر می‌کنند از آرمان‌ها دور شده‌اند. او با هیجان از قدرت تحلیل کودکانی می‌گوید که پای میزهای نقاشی و بازی غرفه می‌نشستند:«یک تصویر کاریکاتوری به حسنا، دختربچه ۷ ساله نشان دادم. ترامپ در آینه کت‌وشلوار داشت و بیرون آینه یک هیولا بود.
گفتم حسنا جان چه می‌بینی؟ در کمال ناباوری گفت: “ظاهر و باطن!” گفت ترامپ می‌خواهد بگوید من خیلی خوبم ولی در واقعیت اینجوری است. من مات و مبهوت ماندم که یک بچه ۷ ساله چطور مفهوم به این سنگینی را درک می‌کند.
بچه‌هایی می‌آیند که حتی اسم مسیح علینژاد و مریم رجوی را شنیده‌اند و سوال می‌پرسند؛ یا بچه‌هایی که اصلاً تا به حال عکس آقا را ندیده‌اند اما پای میز گفتگو چنان تحلیلی می‌کنند که بزرگترها جا می‌مانند.  در این غرفه، مرزبندی‌های سیاسیِ مرسوم رنگ می‌بازد.یکبار عکس آقای خامنه ای را جلوی بچه ها گذاشتند. برخی از آن‌ها اصلا ایشان را نمی‌شناختند و می‌گفتند « ایشون امام حسینه!» شاهچراغ معتقد است این غرفه، یک آزمایشگاه بزرگ برای شناخت ذائقه نسل جدید بود و از هر قشری در این تجمعات شبانه دیده می‌شوند.

 کار فرهنگی نباید متوقف به پول باشد

در دنیای بروکراسی‌های اداری، شاید عجیب باشد که گروهی بدون ردیف بودجه، ۵۵ روز در یکی از گران‌ترین نقاط تهران کار فرهنگی کنند. شاهچراغ این معجزه را به سبک حرف‌های حاج حسین یکتا می‌بیند:«همیشه می‌گفتند کار فرهنگی نباید متوقف به پول باشد. من این را با تمام وجود لمس کردم. ما ریالی بودجه نداشتیم.
شب‌های اول باران تمام وسایل بچه‌ها را خراب کرد. ناامید بودیم، اما همان زمان یک بنده خدایی هزینه‌ای فرستاد و گفت فقط تعطیل نکنید.
بعد از آن، خود مردم کارت می‌کشیدند و هزینه‌ها را می‌دادند.
کم‌کم شهرداری آمد سقف زد و حمایت‌ها شروع شد.»شاهچراغ بعد از سال‌ها کار فرهنگی، حالا معنای برکت را فهمیده است. این تیم جهادی با دست خالی شروع کرده‌اند اما حالا مربیانی دارند که خودشان از بین همین مراجعین غرفه بودند. دختران ۱۲ ساله‌ای که بازی‌های کانون فکری را با سلیقه خودشان هدفمند کرده‌اند و برای بچه ها بازی طراحی می‌کنند.
حالا دیگر آنها نمی‌توانیم غرفه را جمع کنند، خود بچه‌ها نمی‌گذارند!

برکتی که تا اصفهان و شیراز رفت

غرفه تجریش فقط برای تهرانی‌ها نیست. شاهچراغ از کیف‌های مدرسه‌ای می‌گوید که بچه‌ها با رنگ قرمز، نمادی از خون کودکان میناب را روی آن‌ها کشیده‌اند: «خانمی از اصفهان آمد، کارهای ما را دید و گفت: “می‌شود چند تا از این عکس‌ها را به من بدهید؟” گفتم می‌خواهی چکار کنی؟ گفت: میخوام توی تجمعات شهرمون ازش استفاده کنم. گفتم خب غرفه بزن. گفت “بلد نیستم چطور، بعد یادش دادم که یک بند طناب ببند و عکس‌ها را آویزان کن.رفت و بعداً خبر داد که در همان روستا، یک عروسی ساده برای یک پاسدار جوان گرفتند.
عموی داماد شهید شده بود و نمی‌خواستند جشن بگیرند، اما می‌گفتند شهید به خوابشان آمده و گفته عروسی را بگیرید، ما هم می‌آییم. آن نمایشگاه کوچک ما، شد بخشی از فضای معنوی آن روستا و به برکت خون شهدا و با پیوست فرهنگی همین گروه‌ها، رنگ و بوی متفاوتی گرفته بود.»او می‌گوید از شیراز و مرند هم مراجع داشتند؛ دختر جوانی که می‌گفت در مرند غرفه کودک نداریم و حالا با الگو گرفتن از تجریش، می‌خواست در شهر خودش «میدان‌داری» کند.

سخن آخر؛ میدان را خالی نکنید

این فعال فرهنگی معتقد است که کار برای کودک و نوجوان، دیربازده اما ریشه‌ای است. 
او یک مطالبه جدی دارد: «این بچه‌ها قابل مطالعه‌اند. اگر فضای خوبی فراهم شود، نهادها و ارگان‌ها به‌راحتی می‌توانند برای این نسل کار کنند.بعد از ۶۰ روز کار مداوم، انتظار داریم ارگان‌ها بیایند وسط، ایده‌ها را بشنوند و حمایت کنند. نباید بگذاریم این شعله خاموش شود.»
حالا چراغ غرفه کودکان در تجریش همچنان روشن است؛ غرفه‌ای که ثابت کرد برای “جهاد”، قبل از بودجه و بخشنامه، یک “دلِ گرم” و یک “یا علی” نیاز است.
پایان پیام/
منبع خبرگزاری فارس

ایران

لینک کوتاه

برچسب ها

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.